- تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 20:20
وقتی بهتون احتیاج داریم ول میکنید میرید وقتی فراموشتون کردیم میاید سراغمون! اگر تکلیفتون با خودتون معلوم نیست حداقل آرامش مارو بهم نریزید! [ شانزدهم بهمن ۱۳۹۶ ] [ 0:1 ] [ marYam ][ ]Adblock test (Why?)
گذشته - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 18:16
هیجده سالم که بود مجبور شدم یک نفر رو فراموش کنم و چون بلد نبودم٬ مثل بچه ها گریه میکردم. آدمها برام پر از حرفای نامفهوم بودن... حرف هایی مثل «بعدا به حال این روزهات میخندی» یا «جاش رو آدمهای دیگه پر
تچکر - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 18:16
خدای زیبای مهربون یادمـه ماهها پیش اینجا نوشته بودم مواظبم باش. امروز میفهمم که تو همیشه مواظبم بودی، از همون کودکی... امروز بهترین حال رو دارم و بهترین آینده رو برای خودم تصور میکنم. خدای من، ازت م
بارون - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 21:05
شب چی داره تو خودش که اینقدر حالمو بد میکنه؟ از وقتی هوا تاریک میشه بیقرار میشم، نمیدونم چمه. حرفام گم میشن و ذهنم مشغول میشه. برمیگردم عقب، عقب و عقبتر، چی هست توی گذشتهی من که شبهارو اینقدر دردناک میکنه؟ دلم میخاد بارون بزنه، هوا بوی نم داشته باشه، یه کمی خنک باشه، مث سالهای پیش منتظر تو باشم، با ...
بلنک - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 21:05
اگر مرا دوست نداشتهباشیدراز میکشم و میمیرممرگ،نه سفری بیبازگشت استو نه ناگهان محو شدنمرگ....،دوست نداشتن توستدرست آن موقع که باید دوست بداری
... - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 21:05
ناگهان ترکت میکنم چنان که روح بعد عمری وفاداری، بدن را...
از داشتنت - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 21:05
در این دنیا نمیتونی انتخاب کنی که آسیب نبینی، اما این حق انتخاب رو داری که به کی اجازه بدی بهت آسیب بزنه و من از انتخاب هایی که کردم خوشحالم! دیالوگی از یک فیلم
بیا :( - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 21:05
خدای مهربون من، خودت میدونی چقدر دلتنگشم، چقدر ساده میتونم کنترش باشم ولی بخاطر صلاح هردومون دارم تحمل میکنم. نمیخوام منت بذارم سرت، ولی خودت میدونی که چقدر دلم هنوز پیششه، خودت میدونی چقدر کنارش آرامش داشتم و حالا چقدر هرشب توی خواب از بلندی پرت میشم، خودت بهتر از من میدونی چقدر هر لحظه رو یادمه......
بپذیر - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 21:05
حالم خوب نیست ولی امید دارم، مطمئنم روزای خوب منتظرم هستن، فقط کافیه یه نفس عمیق بکشم و قبول کنم دنیا همیشه بر وفق مراد من نیست. به همین سادگی، و به همین تلخی.
مدتی هست - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 21:05
در غیاب تو کسی شاد ندیدست مرا کسی از فکر تو آزاد ندیدهست مرادل مرغابی ناقص وسط بوم گرفت مدتی هست که استاد ندیدهست مرا منِ سجاده که مُهر است دهانم چه کنم شیخ با این همه فریاد ندیدهست مرا شمع خاموشم و زود است شکایت، شاید در مسیر گذرش باد ندیدهست مرا روح آهوی من از مهلکه آرام گریخت با خودش گفت که صیاد ...
برگرد و... - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 15:13
با خودم میگم الآن چی حال منو خوب میکنه جز حرف زدن باهاش؟ میگه مریم دست بردار، تو نتونستی حتی نگاهش کنی. - دلیل نمیشه، خب نتونستم. چون دلخور بودم، چون چند روزه حالم گرفتهست، چون روزی صدبار با خودم حرف میزنم، نتونستم چون خستهم، از روزمرگی و انتظار و شک و سردرد و توقع و فکر. خستهم- چه ربطی داره به
دوست داشتنهات - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 15:13
هیچ چیز نمیماند از آن آدم - اگر پرسیدند کی گفته، مرا نشان بدهید - هیچ چیز نمیماند. عکسها و نامهها را که خودت پاره میکنی، لباسها و وسایلش را خودش میآید میبرد؛ یا کسی را میفرستد دنبالشان. میماند خاطرهی خیابانها و کوچهها و پلهها، خانگیها و تنانگیها. زحمت این یکی را هم - خیالتان راحت -
جانی برای مرگ - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 15:13
اگر مرا دوست نداشتهباشیدراز میکشم و میمیرممرگ،نه سفری بیبازگشت استو نه ناگهان محو شدنمرگ....،دوست نداشتن توستدرست آن موقع که باید دوست بداری
درس - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 15:13
یه عالمه حرف باهات داشتم، نوشتمشون و پنهونش کردم و بغضمو قورت دادم و گفتم حالا که قرار به قهره، منم قهرم. بعد پیش خودم فکر کردم تو هرگز به موقع نیومدی، وقتیم اومدی خیلی دیر شده بود. وقتی که دیگه من نمیتونستم بپذیرمت. من دوس داشتم وقتی منو انتخاب کنی که چندنفر دور و برت باشن، مث من که اینکارو کردم.
جبر - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 15:13
اگر مرا دوست نداشتهباشیدراز میکشم و میمیرممرگ،نه سفری بیبازگشت استو نه ناگهان محو شدنمرگ....،دوست نداشتن توستدرست آن موقع که باید دوست بداری
سودایی - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 1:25
دیشب همهی چتها و همهی پیاماتوپاک کردم. همهشونو. امروز از نداشتنت حس خوبی دارم، از اینکه نیستی و نمیبینمت.حس میکنم از همهی زاویههای مخفی ذهنم بیرون رفتی. فکرم مشغوله ولی آرامش دارم.امروز دوست دارم هرگز نبینمت و صداتو نشنوم. دوس دارم روی همین قایقی که هستم بمونم، تنهایی روی موجهای آرومی که منو با خودش...
تو نیستی اما.. - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 1:25
نشستم منتظر که نوبتم شـه، یهو مامان میاد میره پیش منشی، باز نگاه میکنم میبینم مامان نیست، چقدر دلم تنگ شده براش. از مطب میام با شیدا میرم بیرون، کلی درد دل میکنیم باهم، خیلی حالم بهتر میشه وقتی میبینم یکی اینهمه درکم میکنه. کتفم خیلی در میکنه. میام برای بابا افطار آماده میکنم و به زولبیا نا
میهمان - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 1:25
اینقدر خسته بودم که خواب موندم. با عجله و با یکربع تاخیر به کلاسم رسیدم. اینقدر سرم بزرگ شده بود که حس میکردم همه اینایی که میبینم خوابه. بعدش رفتم خرید، بعد اومدم خونه و دوش گرفتم. با مامان صحبت کردم و هزاربار بغض کردم. برای بابا وسایل افطارو آماده کردم و خودمم نشستم پیشش و الویه و چای خوردم و هی
عوض شدهم - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 1:25
دارم از چیزی که بودمبه چیزی که میخواستیتبدیل میشوماز من به آنچه تو میخواهیاز دست به شانهاز حرف به پااز چشم به گوش....#محمد_مرکبیان [ بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 14:33 ] [ marYam ] [ ]